محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى

577

خلاصة الحكمة ( فارسى )

بود . و امّا در صورتى كه قاسر ، هوا باشد - چنان چه بعضى برآنند - بيان آن اين است در هر « 1 » سه صورت ؛ مثلًا : در صورت هر سه قسرى بودن ، مىتوان گفت كه در قلب و شرائين دو قوّه است ؛ يكى قوّهء جاذبه كه جذب مىنمايد هواى بارد را از خارج و دوم ، قوّهء دافعه كه دفع مىنمايد هواى گرم مستنشق و فضول محترقهء روحيه را از داخل به خارج . پس هر گاه شرائين و قلب جذب نمايند هوا را به جهت تبريد ، بالضّرورة منبسط گردد و انبساط در آن‌ها به هم رسد . و باز چون جهت دفع آن‌ها كه گرم و محترق گشته‌اند به حرارت ، روح قلبى و حرارت غريزى منجذب گردند ؛ جهت ضرورت خلأ . پس قاسر بر انبساط ، تمديد و كشيدگى هوا گرديد و قاسر بر انقباض ، خروج هوا . در صورتى كه انبساط را طبيعى گيرند و انقباض را قسرى ، بايد كه هيأتى كه در غايت انبساط حاصل است طبيعى فرض نمايند . [ و در صورتى كه انبساط را قسرى گيرند و انقباض را طبيعى ] به واسطهء جذب هوا - كه موجب تمديد و انبساط شرائين است - بالقسر باشد . و باز به زوال قاسر ، بالطّبع به هيأت طبيعى كه انقباض است راجع گردد . پس در صورتى كه قاسر ، هوا را فرض نمايند ، شرائين را به قلب موافقت است در قبض و بسط . و در صورتى كه قاسر ، روح را فرض نمايند ، بالعكس باشد . و بالجملة ، قول اقرب به حقّ و صواب آن است كه قاسر و فاعل انقباض و انبساط شرائين ، روح تنها نيست و همچنين قاسر و فاعل آن هر دو ، هواى تنها نيز [ نيست ] ؛ بلكه هر دو با هم قاسر و فاعل‌اند ؛ هر يك به اعتبارى ؛ زيرا كه هر دو ضرورىاند - چنان چه ذكر يافت - : روح براى ابقاء حيات و رسيدن مدد ، دم به دم به ساير اعضاء ، و هوا براى ترويح روح حيوانى . و ببايد دانست : لا بد بايد كه متخلّل « 2 » و فاصله گردد ميان هر دو حركت كه متضادّ يك

--> ( 1 ) . الف : ( هر ) حذف شده . ( 2 ) . ب : متخلخل .